سیزده کلمه ای      
   
افکارش را که چون قلعه‌ای بنا کرده رها می‌کند،
و همراه دیوانه‌ای هیچ‌ندار
زیر سایه درختی می‌خوابند.

- مجید []
پنکه سقفی، تپ تپ کار می کنه.
بستنی ها آب شده اند.
بند کفشهایش باز است.
- مجید []
پاهایش را درون بستنی شکلاتی فرو می کند؛ بیرون می آورد. فرو می کند و باز بیرون می آورد.
- مجید []
دیروز موریانه ها تمامی پای چپم را غصب کردند.
دلم آشوب است.
کلاغها را دارکوب می بینم. 
- مجید []
نمی دانم باورتان می شود یا نه. باید بشود. آقای قاضی! من همیشه فکر می کردم اینجا بالاست! 
- مجید []
- هیتزینگ، می شنوی؟
- آره، به گمانم صدای گریه است.
- فکر کنم بالاخره پیدایمان کرده اند.
- برویم ببینیم.
- مجید []
شاید عین کسی که زخم خورده اما چیزی نگفته؛
حالا هم که دیگه گذشته.
- مجید []
چشمهایم که
خشک شده اند
به حرکت ابرها در چاله ای آب،
کم کم خیس می شوند.
انتظار کشنده ایست.
- مجید []
یکی بود، یکی نبود.
کی کی بود یکی نبود؟
یکی بود، «یکی» نبود!
- مجید []
روزنامه را که داخل شومینه انداخت تازه یادش آمد که سیزده افقی قسمت دوم می شود: سوختن!
- مجید []
 
       
 
© 2008 VAJAK. All Rights Received. | Powered by MT 4.0 | RSS Feed