سیزده کلمه ای      
   
دو فنجان چای ریخت. با شکر و بدون شکر. چایش را هم زد. یک فنجان دست نخورده باقی ماند! 
- مهشاد []
خواند: «قدمم،مسافت را
در کوچه ها لگدمال میکند
جهنم درونم را
اما
چاره چیست؟»
کتاب را بست.
شیر صبحانه اش را داد به گربه ای سیاه  و نانش را به کبوترهای چاق. امروز با بقیه روزها فرق داشت!
غروب که شد دلش لرزید.
دخترک کولی برگهای خشک شده را آتش زد.
قلب او بود که میسوخت.
-ببین! اگه تا  آخر حرف نزنی دیگران بجای تو زندگی میکنند.
.خب... من...
- اوه... سیزده تا شد!
راه میرفت. غذا میخورد. مسابقات شطرنج را از تلویزیون دنبال میکرد و فردا را برای عاشق شدن انتخاب میکرد.
انطرف خنده بود و رنگ بود و بچه؛
آب نبود. دهانش را باز کرد و بعد بست.
ابرها آبستن خاطرات من می شوند، قطره ها بنفش می بارند. کلاغها امروز رنگی دیگر پرواز می کنند.
- اینم بال داشت؟
- آره.
- کندی؟
- آره.
خرده های نان را ریخت زمین تا مورچه های بیشتری بیایند.
- مطمئنی؟
- آره، می خوام فراموش کنم.
- کدوم خاطراتت رو؟
- اینکه می خواستم فراموش کنم.
عقربه ها برعکس حرکت کردند.

 
       
 
© 2008 VAJAK. All Rights Received. | Powered by MT 4.0 | RSS Feed