|
دوست دارم فکر کنم که این تودهی مهیب ِ رنگ که گذاشتهای گوشهی بوم، جنین ِ یک کبوتر است.
دگمههای افتاده، چالههای پرآب، جادههای برآمده، پاییز بیرنگ، کلاغهای کمرنگ، آینههای پررنگ، آه.
در راه که میآمدم، کلاغها یکییکی، از درختها پایین میافتادند. پای نیمکت که رسیدم، زانو زدم و گریستم.
دو فنجان چای ریخت. با شکر و بدون شکر. چایش را هم زد. یک فنجان دست نخورده باقی ماند!
خواند: «قدمم،مسافت را در کوچه ها لگدمال میکند جهنم درونم را اما چاره چیست؟» کتاب را بست.
شیر صبحانه اش را داد به گربه ای سیاه و نانش را به کبوترهای چاق. امروز با بقیه روزها فرق داشت!
افکارش را که چون قلعهای بنا کرده رها میکند، و همراه دیوانهای هیچندار زیر سایه درختی میخوابند.
پنکه سقفی، تپ تپ کار می کنه. بستنی ها آب شده اند. بند کفشهایش باز است.
پاهایش را درون بستنی شکلاتی فرو می کند؛ بیرون می آورد. فرو می کند و باز بیرون می آورد.
سیگارش را روی پیشانیام خاموش کرد و خوابید. فردا صبح زیر گلویش یک درخت سیب سبز شد، با سیبهای بنفش...
|