سیزده کلمه ای      
 


'سیزده کلمه ای' چیه؟
شما هم بنویسید!





سیزده کلمه ای های:
مهشاد
مجید
محیا
گیل آوا
بامداد



همه:
عقیق و سبزه و آینه، داس و آسمان و ماه
سهم ما این بود
سوگند
طعم دیگر دلتنگی
دیگر چیزی برای گفتن نمانده!
کره ها باید در یخچال بمانند
وقتی تنها یکی از انارها ترک بر دارد
همیشه ی پیرمرد
کسلی روزهای بهاری در گرمای تابستان [یا بیرون از خانه خورشید مستقیم میتابد]
جریان
فقط برای اینکه گاهی لازم است خودت بفهمی
هیچ ربطی به هفت جیرجیرکی که در زانوی پای راستم زندگی می کنند ندارد
من در نپتون زندگی می کنم
اونجور که من دوست دارم
برگهای زرد خبر از مرگ خدایان میدهند
عاشقانه‌ی آخر ِ آتش و موج
عاشقانه‌ی پراکنده‌ی نگاه و آتش
عاشقانه‌ی همیشه‌یِ دود و نگاه
عاشقانه‌ی بی‌ریای برف و دود
عاشقانه‌ی سوزان ِ مژه‌ و برف
عاشقانه‌ی شلوغ ِ پیشانی ِ من و مژه‌های تو
عاشقانه‌ی بی‌دلیل ِ باد و پیشانی
عاشقانه‌ی تاریک ِِ مضراب و باد
عاشقانه‌ی پنهان‌ ِِ آرشه و مضراب
عاشقانه‌ی وحشی ِ صاعقه و آرشه
عاشقانه‌ی شرجی ِ موج و صاعقه
پله
افلیج
یک عمر سال نو
حالا یک هفته از آن می گذرد
عربده
و ای دریغ،‌ که مولانا آتش گرفته بود
ابر را که می تواند آبستن کند؟
گوشهایت سکوتم را میشنود؟
دنیای بی روح
مترسک
سر و ته
زیبایی ناب
زندگی مردی که تولدش را فراموش کرده بود
ماهی ها پرواز نمیکنند
مرغ مولانا یک پا دارد
یک
هفته
چی میل دارید قربان؟
گره دیوار
آتش دست را می سوزاند
شمارش اعداد
شاید روزی من
پرواز؛ بدون بال اضافه اما
بگذار آفتاب بر من هم بتابد
عاشقانه ای بی صدا
چاپ عکس رنگی در پانزده دقیقه
امروز اول دیماه است
نابینا
تنهایی عریان
عادت عادت



پر طرفدارها:
زیبایی ناب
گوشهایت سکوتم را میشنود؟
سر و ته
دنیای بی روح
مترسک
یک
مرغ مولانا یک پا دارد
ماهی ها پرواز نمیکنند
زندگی مردی که تولدش را فراموش کرده بود
هفته
ابر را که می تواند آبستن کند؟
چی میل دارید قربان؟
نابینا
چاپ عکس رنگی در پانزده دقیقه
عاشقانه‌ی بی‌دلیل ِ باد و پیشانی



Fortuitous



 
دوست دارم فکر کنم که این توده‌ی مهیب ِ رنگ‌ که گذاشته‌ای گوشه‌ی بوم، جنین ِ یک کبوتر است.
دگمه‌های افتاده، چاله‌های پرآب، جاده‌های برآمده، پاییز بی‌رنگ، کلاغ‌های کمرنگ، آینه‌های پررنگ، آه.
در راه که می‌آمدم، کلاغ‌ها یکی‌یکی، از درخت‌ها پایین می‌افتادند. پای نیمکت که رسیدم، زانو زدم و گریستم.
- محیا []

دو فنجان چای ریخت. با شکر و بدون شکر. چایش را هم زد. یک فنجان دست نخورده باقی ماند! 
- مهشاد []

خواند: «قدمم،مسافت را
در کوچه ها لگدمال میکند
جهنم درونم را
اما
چاره چیست؟»
کتاب را بست.
شیر صبحانه اش را داد به گربه ای سیاه  و نانش را به کبوترهای چاق. امروز با بقیه روزها فرق داشت!
افکارش را که چون قلعه‌ای بنا کرده رها می‌کند،
و همراه دیوانه‌ای هیچ‌ندار
زیر سایه درختی می‌خوابند.

- مجید []

پنکه سقفی، تپ تپ کار می کنه.
بستنی ها آب شده اند.
بند کفشهایش باز است.
- مجید []

پاهایش را درون بستنی شکلاتی فرو می کند؛ بیرون می آورد. فرو می کند و باز بیرون می آورد.
سیگارش را روی پیشانی‌ام خاموش کرد و خوابید.
فردا صبح زیر گلویش یک درخت سیب سبز شد،  با سیب‌های بنفش...
 
       
 
© 2008 VAJAK. All Rights Received. | Powered by MT 4.0 | RSS Feed